حكيم زجاجى

677

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز بخشش چو فارغ شد آن شهريار * درآمد مى نامبرده به كار در آن بزم بد پور شاه جهان * سرافكنده از شرم پيش مهان پشيزى نبد داده جعفر بدوى * در آن انجمن بد چو زر كرده روى زبان سران گشت در وى دراز * روان شد بر او سيب و نقل از فراز يكى بر سرش دست مىزد به خشم * يكى خاكش افكنده در هردو چشم بخنديد شه چون ورا خوار ديد * به بند عذابش گرفتار ديد مىاش داد و با خون همى خورد مى * در آن مجلس از غضب مىكرد قى بدادند چندان نبيدش به زور * كه شد تيره در چشم او ماه و هور بيفتاد از پاى بىتوش و هوش * [ چو آبش ] كشيدند از آنجا به دوش چو ز آن بزم مردم پراكنده شد * لب دشمنان پرشكرخنده شد نشستند تركان به يك‌جا به هم * سخن رفتشان در ميان بيش‌وكم بگفتند كامشب شب كار ماست * فلك بندهء بخت بيدار ماست يكى روز گفتند با شهريار * كه تيغ است برنده در هندبار پر از جوهر و آبدار است و تيز * نمايد به بدخواه تو رستخيز تنك نيز مانند يك قطره آب * به يك دم كند قلب جهان‌ها خراب چو درياست خون سران مىخورد * ز تن جان مردم روان مىبرد فرستاد قاصد به هندوستان * پى آن‌چنان خنجر جان‌ستان بها بود آن را درم ده‌هزار * خريدند و آورد از هندبار چو شمشير بردند نزديك شير * پسنده نكرد آن سوار دلير بديد اندر آن صورت مرگ خويش * غلامى بدش ايستاده به پيش شنيدم كه بد بنده باغر به نام * كه دندانيش خواندى خاص و عام شه اين بنده را نيك بد داشتى * به دل دانهء كين او كاشتى به دو داد شمشير گفتا ببين * كه چون تو جوى نرزد اين تيغ كين در اين تيغ بنگر ببين روى خويش * خورد گاو نادان ز پهلوى خويش گرفت از سر خشم خنجر به مشت * تو را گفت خواهم بدين تيغ كشت نهال غم شاه از آن تيغ رست * بدان تيغ زد زخم باغر نخست زبان دلاور در آن تيغ بود * كه بارنده چون در هوا ميغ بود